|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
فروردین 1387
آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
ستایش
دوستت دارم (مرجان) دختر های خوب(فروغ) بیا تا برایت بگویم...( مریم ) شباویز( لیلا ) شب نیلوفری(نیلوفر ) اسرار عشق و مستی(رویا ) بوسه ای داغ( مستی ) از نفس افتاده( نیکو ) صدای باران( مینا ) آلبالو شیرین(مونا ) تیر خورده عشق( زهرا ) رامونا پرنده مهاجر( شیدا ) علمی, پزشکی( گیلدا ) دلتنگی ( نازنین ) سکوت( ملینا ) عشق من( دیوونه ای عاشق ) من یک مسافرم(آدینه) در کنار هم(بهار) پایان راه(مهدی) دل نوشته های بهار نارنج عاشقانه( نازی ) حورا یک درد ساده(سیمین) دختر تنها عشق بزرگ قطره ای ازدریای احساسات( فائزه ) عاشقان دیوانه نیستند ( علی ) پری دریایی(مریم) بهانه ی آشنایی ( آتنا ) زهره فرحناز دختر بابا مونا مریم خوشگله علی تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
بهار
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
من از انتهای زمان آمده ام از آنجا که هیچ آغازی نیست . من از انتهای سکوت آمده ام از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد . من از انتهای شب آمده ام از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست . من از انتهای تاریکی آمده ام از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست . من از انتهای غم آمده ام از آنجا که لبخند معنا ندارد . من از انتهای تنهایی آمده ام از آنجا که هیچکس مرا نمی شناسد . من از انتهای بی رنگی آمده ام از آنجا که هیچ اثری از رنگین کمان نیست . من از انتهای غربت آمده ام از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند . . . آه ای خدا , تو خوب می دانی که تنهایی فقط تو را سزاست و بس می دانی که چه تنها و غریبم من در این هیچستان پشت تک درختی خاموش کلبه ای از سکوت ساخته ام هر روز از پشت پنجره ای تنها غروب خورشید غم زده را به تماشا می نشینم طلیعه صبح , هر روز آواز سوزناک تنهایی ام را آهسته در گوشم زمزمه می کند و چه غریبانه هر صبح پنجره مبهم سکوت را رو به سوی دشت غربتم باز می کنم نسیمی آرام و سرد صورتم را می نوازد و به یادم می آورد روزی دگر از روزهای تلخ و بی انتها چشم به راه نگاه بی صدای توست . . . تو را من چشم در راهم . . . آرزومند آرزوهایتان
پيداست هنوز شقايق نشدي
... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است ![]() نم نم باران چشمان تر بنفشه را دل داری داد و گفت
چرا می ترسی مگر آسمان دل ندارد که عاشق باشد
بنفشه بغض سکوتش شکست
و گفت آسمان دلدار ندارد که عاشق باشد
شمع گریست و سوسن خندید و گفت
چرا می ترسی مگر پروانه دل ندارد که عاشق باشد
شمع سکوت شعله ور شدن را شکست و گفت
پروانه دل دار ندارد که عاشق باشد
پرنده گریست و یاس خندید و گفت
چرا می ترسی مگر انسان دل ندارد که عاشق باشد
پرنده سکوت پرواز را شکست و گفت
انسان دل دار دارد
انسان خداوند را دارد
اما تنها اوست که می ترسد عاشق باشد
چون عشق ندیده و معنایش را هم نفهمیده است
انسان ... انسان می ترسد عاشق باشد
این یک ایمان تلخ است
نگاه از آینده بر گیر هیچ کس در آینده ما نیست... آدم های فردا هرگز آدم های امروزت نیستند.. این
یک ایمان تلخ است
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب لطیف که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم چه زيبا! گفتم دوستت دارم؛ چه صادقانه پذيرفتي چه فريبنده آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه! با تو خوش بودم چه کودکانه ! همه چيزم شدي چه زود به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه! نيازمندت شدم چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد چه بيرحمانه! من سوختم
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم اما جاده عشق همراهي نمي كند قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم اما درياي عشق سرابي بيش نبود قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي ! شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
گوش کن دوست خوبم
گاهی اوقات دلم هوس چه چیزایی می کنه بعضی وقتا دلم به یاد چه کسایی می افته جالبه ، شایدم خنده دار، نه اصلاً بیشتر گریه داره می خوای بخندی بجاش اشکت در می یاد می خوای گریه کنی ولی مجبوری که بخندی آخه خندت نمی یاد چه صبورم من چه صبوری تو و چه سخت و شکننده محزون با لبهایی بسته از این شگفتی زمان مات موندم و تو چرا این همه سردی و من چرا هنوز مشتاق سردیت مثل یخه نه مثل برفه نه اصلاً مثل خود سرمای آزار دهنده چله زمستونه و من مثل یک بذر توی چله زمستون جوونه زدم از کجا باید می دونستم که چه فصلی یا چه هوایی طفلکی دلم چه خوش بود به همه چیزای این دنیا آخ قربون بعضیا که به آدم می گن الکی خوش راست می گن به خدا دیگه کاشکی و شاید و اما هیچ اثری نداره یه روزی بالاخره باید جوونه بزنی ولی کجا و کی این مهمه اگه عجله نداشته باشی خیلی خوبه ولی اگه مثل من عجول باشی و دست و پات و گم کنی ، اونوقت سرگذشتت می شه...؟ آخه پس جای صبوری چی می شه؟ نه هیچ کس نیست که بهمون بگه بالاخره تکلیفمون چی می شه؟ من می دوم از پی تو تو می دویی از پی او و همه داریم دنیال همدیگه می کنیم مثل بازی احمقانه بچگی ها می دونی چرا احمقانه است چون وقتی بچه گیامون یاد گرفتیم تا می تونیم دنیال هم بدوییم و قایم بشیم که کسی ما رو پیدا نکنه و بگیره شد بازی واقعی وقتی که بزرگ شدیم حالا دیگه لذت بچگی ها رو نداره حالا دیگه خیلی خیلی تلخ شده آخ خدا جون کاش می شد که یه روزی حداقل یه روز همه وایسیم اونوقت شاید همه همدیگه رو پیدا می کردیم وای چه کیفی داشت آره تو خودت می دونی که چقدر دلای کوچیک ما برای همدیگه تنگ می شه آخ چه کیفی داره دلتنگی و چه کیفی داره وقتی دلتنگیت تموم می شه اما خیلی وقته که خسته ام دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!! فقط می خوام کنارم باشی می خوام پیشم بمونی برای همیشه همیشه یعنی همیشه یعنی همه جا یعنی تا ابد وای که چقدر قصه ها و غصه هامون زیاده و چه قدر حرف داریم واسه گفتن اما همیشه یه جایی تویی درد و دلامون کم می یاریم واسه اینه که درد و غصه هامون هیچ وقت تموم تموم نمی شه منم الان کم آوردم دلم می خواد تا ته دنیا درد و دل کنم اما نمی شه اما نمی یاد یکی داره از اون دور دورا بهم می خنده صدای خنده هاش رو و صدای گریه هام رو خوب می شنوم اینجا دیگه آخر تموم حرفای امروزمه واسه فردا درد و دلای تازه دارم به حرفام گوش می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر می کنی زندگی چیست ؟
فکر می کنی زندگی چیست ؟
یک خوشبختی ؟
یک دایره که دور تا دورش پرچین است ؟
زندگی یک تکرار
تکرار حرف های من و تو
و تکرار اعمال من و تو
و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
در زیر فریاد شهر
پوستم ترک خورده است
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
یعنی درد
چنار کنار بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
من از سکوت
از
این موج های پایکوبه های غربت وحشی
این دشنه ها
این مرگ ها
حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
هرگز ترس نخواهم داشت
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
بگذار تا ترانه های من
تنها برای من بمانند و
بس
دیگه حرفی برای گفتن ندارم
دیگر حرفی برای گفتن ندارم
چرا که پیش از آنکه چیزی بگویم اتفاق می افتد اتفاقی که دور می شوم از خود نه دیگر حرفی دارم نه دیگر چیزی برای نوشتن این همه واژه ، این همه حرف اما گویی که حرفی برای گفتن ندارم به همه چیز می نگرم به همه چیز می اندیشم سکوت می کنم و پیشه عاشقانه ام را صبر اختیار می کنم ذهنم تهی می شود و خاموش در درون من هیچ چیز نیست تا شعله ای برافروزد هر چه بود اتفاق افتاد هر چه بود گذشت و من سرد شدم و من یخ بستم و من خشکیدم و من دیگر در هیچ کجا ریشه نکردم جوانه ای نزدم، نروییدم و حرفی نو نداشتم جر تکرار ، تکرار، تکرار این روزها برای من پر است از حسی کهنه حسی که می شناسمش حسی که می دانمش و باز هم بازی سرنوشت نمی دانم برنده ام یا بازنده اما می دانم اشکم از شکست نیست اشکم از بازی سرنوشت نیست اشکم از سر تنهایی است تنهایی عجیب این روزها غربت اینجا و تحمل بیجا نزدیک شدم باز به انتهای فصلی دیگر
نمی دانم که وفادار می مانم آیا...
روز به پایان می رسید غروب بود و غمی سرخ شب در راه و من نشسته در کنجی نیمه روشن وفادار به عهد تنهایی و مبهوت در انتظار سرودی در من هر لحظه زمزمه می شد سرودی برای اندوه غمگین جدایی چیست این نغمه که مرا چنین به گریستن وامیدارد چیست این نغمه که مرا چنین آشفته وبی قرار می کند در وجودم دلشوره چنگ می زند در وجودم تنهایی بیداد می کند فریادی از درون گوشم را کر می کند گم شده آیا در من چیزی از این هستی من نمی یابمش کسی مرا گم کرده است آیا کسی به دنبالم می گردد کسی صدایم می زند پس چرا نشسته ام به راهی که هیچکس منتظر نیست چرا کز کرده ام به گوشه ا ی که هیچ چیز در انتهایش نیست خم شده بر این دیوارهای گلی متروک و غرق در رویای زیستن وفادار مانده ام خدایا یا عهدم را از یاد برده ام به کجا پناه برده ام به کجا تکیه کرده و خمیده ام غژ غژ لولا های پوسیده درونم را می شنوم و این سرودی است که این چنین مرا به گریستن وا می دارد انتظار طولانی مرگ در خلوت تنهای بیداری اشکهایم را واسطه می کنم برای حرف زدن چرا که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند اینقدر لطیف و پر معنا سخن بگوید می دانم و می دانی که این اشکها سالهاست که با تو بی وقفه در سخنند پس چرا هیچ پاسخی نیست من نمی شنوم جز سکوت چرا که گوشهایم را از صدای فریادهای غرش بار درونم مدتهاست از دست داده ام اما هنوز قلبم تندتر از همیشه می تپید به لطف انتظار تو هنوز جانی برایم مانده و هنوز خونی در رگهایم کم و بیش پرسه می زند نفسی که بریده بریده تو را می خواند و چشمانی که سالهاست می بارد فصل باریدنش نمی دانم که کی به پایان می رسد اما می دانم که فصل برگ ریزان عمر من در راه است پس باز هم با این دست لرزان و نفسی بریده برایت می نویسم می نویسم که دیشب خوابی آشفته مرا لرزاند مرا ترساند رفته بودم به دیاری که در آن راه به آرامش داشت همه چیز سبز و هوا به خوبی بهار اطرافم پر بود از سیب راستی گربه خانگی ام که در کودکیم مرد، آن هم آنجا بود یک نفر گفت که من آزادم 2 بال به پشتم دوخت گفت پرواز کن هر کجا خواهی به سراغت رفتم همه جا را گشتم اثری از تو ندیدم برگشتم تا از کسی کمک جویم دیدم هیچ کس نیست من تنهایم در کویری سوزان شده بودم دیوانه و حیران تو به من بگو تعبیر این خواب عجیب یعنی چه؟
خانه ام بی آتش
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
|